زندگي رااغازكردم با تودر افق دور دست
وقتي تو رفتي با رفتن تو پنجره قلبم را بستم و پرده سياهي بر ان انداختم و حال هيجكس و هيچ چيز نميتواند براي قلب
نا اميدم باران ببارد پس پيش از اين اسمان قلبم را تاريك نگردان بيا كه ديگر ابر چشمانم باران خود را تمام كرده است
و هيچ در درون خود ندارد.........
بيا با دستان خويش پنجره بسته قلبم را بگشاي
كه طاقت دوري تورا ندارم
اي كاش انسان مانند شمع در يك روز زندگي ميكرد اما در كنار پروانه خويش






